این خانه سیاه است | عمومي

این خانه سیاه است

این شهر تاریک است٬

این اتاق خلوت نیست٬

مسیر اشک ها تغییر کرده است

و از درون به خود می پیچند٬

این بغض کهنه درون من گندیده است

و بوی یأس می دهد

حس تهوع در من ماسیده

و انگار هرچه راه از درون به برونم بسته شده

این دردها درمان ندارند

دستم راه به جایی ندارد

چشمم خواب بی اشکی ندارد.

این شهر تاریک است

من نبودم که تاریک شد

تاریکی به چشم هایم چنگ انداخته

کابوس مرا می رباید

غرق شده ام در چهرۀ زشت زندگی انگار

و خانه ام سیاه است


نوشته شده توسط سحر در 23 ارديبهشت 1388 ساعت 23:01
بازگشت | عمومي

پس از مدت ها خلوت می کنم، با تعدادی آهنگ نوستالوژیک، یک دفتر شعر، یک قلم قدیمی، یک دلتنگی دائمی، یک لیوان چای، یک اتاق خلوت، دیوارهایی صبور، سفقی پر استقامت، دری که همیشه بسته می ماند:صندوقچۀ اسرار من؛ همان چشم های قبل ، خودی که هر جای دنیا بذارمش در هر نقطه ای از محور زمان همان است که بود

و خدایی که به قوا سهراب در همین نزدیکی ست، حیف که ما ش بو نداریم، حیف که ما کاج نداریم

و من دلم به همین باغچۀ کوچک خانه مان خوش است

و به خوابی که هر شب دیر یا زود چشم هایم را می رباید

 


نوشته شده توسط سحر در 12 ارديبهشت 1388 ساعت 12:37
9 | عمومي

۹

از اون روزی که خسته اومدم خونه و ناراحت بودم ۱ ماه و ۳ هفتۀ پر از احساسات قاتی پاتی گذشته و هنوز ۱ ماه و ۲ هفته مانده. خسته ام، تنهام، ناراحتم. حافظ گفته همونی می شه که من می خوام ولی نگرانی جزء برنامۀ هر روز من شده.


نوشته شده توسط سحر در 16 فروردين 1388 ساعت 07:42
خاطره قرض می گیرم | عمومي

صاحب آن تگاه باید تو باشی، تو که برای بودنت خاطرات دیگران را قرض می گیرم و خودم و تو را جای آنها می نهم، و مسرور از این کاردستی زیبا لبخند و اشک بر چهره ام می نشیند و واقعیت را که باید کار خدا باشد آرزو می کنم.


نوشته شده توسط سحر در 11 فروردين 1388 ساعت 01:31
اسپند | عمومي

اسپند دود نمی کنم٬

چشمم نزده اند٬

من به سادگی همین تنهایی

خوشبختم

و در میان پریشانی این جمعیت حسود

چشمی آن قدر روشن نیست

که بربایدم

و میان خاکستر اسپند بنشاندم!


نوشته شده توسط سحر در 29 آبان 1387 ساعت 03:22
بدتر از بد | عمومي

آخرین برگ دستمال بنفشم را هم مصرف کردم!!!

چرا همیشه بدتراز چیزی که فکرش را می کنم هم ممکنه پیش بیاد؟؟؟چرا؟؟؟حالا می فهمم بدتر از اونی که فکرش رو می کردم چیه؟؟؟

دردش خیلی زیاده.


نوشته شده توسط سحر در 11 آبان 1387 ساعت 19:09
زهایی | عمومي

پس از تاتی تاتی های بسیار

رها کرده ام دستم را،

              انگار که برای اولین بار

در غربتی قریب و مأنوس.

 

دیدگانم را پس میازار.

 

این چشم های بسته

        مردمکانی دارند

                   با یک عالم آرزو

و زندگی ای که

                 از دستان کسی نروییده است!


نوشته شده توسط سحر در 25 مهر 1387 ساعت 07:03
اینجا جایی نیست جز زمین | عمومي

دلم می خواد تف کنم تو صورت زندگی!

یه تف بزرگُ بعد هم رومو بکنم اون ور و برم٬

حیف که نمی تونم پیداش کنم٬

اگر هم پیدا کنم این خانومی و نجابت رو کجای دلم جا بدم!!!


نوشته شده توسط سحر در 21 مهر 1387 ساعت 09:10
| عمومي

 ...Sometimes...

Sometimes the whole day I just want to cry

,And leave my sorrow by

,And be the one to simply lie

That in this dark world of mine,

 everythin is just wonderfully…

                      !Fine

                           

 


نوشته شده توسط سحر در 14 مهر 1387 ساعت 00:10
| عمومي

یک لیوان آب کم بود‌‌‌‌‌‌‌.

        یک بشکه آب آوردم٬

                         ریختم در هاون٬

                                     کوبیدمش

 

قرار بود دلم خنک شود...

                           ...

                      ........

حالا اما

           در دلم آب می کوبند!!!


نوشته شده توسط سحر در 13 مهر 1387 ساعت 23:50
| عمومي

                                                                                                     (برای پاییزی که نمی یاد)

به پاییز تو٬

هر روز محرم می شوم

و

در گردش برگ هایت

هر لحظه هزاربار غرق می شوم

و

رنگا رنگ

رنگا رنگ می شود

روزهایم

در تب تند آسمان سرخ

 یک غروب!!!

                                *                  *                  *

دلم می خواهد هرچه زودتر هوا پاییزی بشه و دلم پاییزی بگیره!!!

 


نوشته شده توسط سحر در 10 مهر 1387 ساعت 01:32
| عمومي

 

چشم هایم را می بندم٬

همه جا سفید است

مثل کشکی که تمام این مدت ساییدم!!!

                                                                         *          *        *

 

لطفاً نظرتون را بدید و بگید چه تصویری تو ذهنتون می یاد. خیلی خیلی مهمه!


نوشته شده توسط سحر در 24 شهريور 1387 ساعت 08:33
آرزو | عمومي

خدا رو شکر این ماه رمضان هم به یکی دیگه از آرزوهام که یه زمانی خیلی برام بزرگ و دور از دست رس بود رسیدم. دیروز موقع اذان کلی خدا رو شکر کردم٬ اما همون لحظه یه چیز دیگه هم به ذهنم رسید: وقتی بچه بودم و یه چیزی رو خیلی می خواستم و برای داشتنش خیلی تلاش می کردم بعد از اینکه به دستش می آوردم متوجه می شدم که اون قدر هم که من فکر می کردم مهم نبوده وشاید اون قدر که فکر می کردم ازش لذت نمی بردم٬ منظورم این نیست که ناشکری می کردم٬ نه! اصلاً منظورم این نیست٬ قدرشو می دونستم اما بعد ز مدتی دیگه جذابیت نداشت. اون موقع فهمیدم که هیچ وقت نباید خودمو ناراحت کنم برای چیزی که ندارم چون وقتی تود چیزو داشته باشم بعدش یه چیزه دیگه می خوام و این روال همین طوری ادامه پیدا می کنه. این طبیعت آدم هست می دونم٬ اما به هر حال من به این نتیجه رسیده بودم. همیشه اگه چیزی رو که ازش خوشم می اومد داشتم خوشحال می شدم اما اگه نداشتم ناراحت نمی شدم٬حسرت نمی خوردم. دیروز وقتی خدا رو شکر کردم یه لحظه این فکرها اومدن به ذهنم با خودم گفتم این آرزو هم مثل خواستم بقیه چیزها وفتی داریش و بر آورده می شه عادی میشه. از این فکر خودم ترسیدم٬ گفتم یعنی آلان اون چیزی که این همه براش دعا کردم و از هدا هواستم به این راحتی بی ارزش شد؟؟!!

اما اون فکر ها مال یه لحظه بود٬ خو که فکر کردم دیدم اون چیزهایی که داشتنشون عادی می شه و از چشم می افتن مادیت هستن. یه چیز هایی هست که هیچ وقت بی ارزش نمی شن مثل آرزویی که من داشتم و حالا برآورده شده و حالا هزار بار خدا رو شکر می کنمو اصلاً هم ارزششو از دست نداده٬ مثل دوست داشتن٬ مثل تلاش رای راضی کردن کسایی که دوستشون داریم٬ مثل کمک کردن به بقیه( که در ضمن من تا حالا نفهمیده بودم چه لذتی داره).  


نوشته شده توسط سحر در 13 شهريور 1387 ساعت 15:19
| عمومي

    برای مامان مهربانم                          دستان مادر

هیچ

به یاد نمی آورم

کِی خدا را شناختم،

کِی خدا به اندازۀ تمام دنیا برایم بزرگ شد،

و کِی از اندازۀ تخیل من مهربانتر شد؛

اما یادم می آید

از وقتی بچه بودم و شناختمش زن بود

با چادری سفید و مشکی

که تمام دنیا را بغل می کرد

و یادم می آید

از روزی که بهشت خدا را تصور کردم

همیشه قسمتی از آن کم بود،

گم شده بود.

سالها دنبالش گشتم

دنبال آن قسمت

و حالا

امشب

پیدایش کردم.

آن قسمت

همیشه در دستان تو بود

وقتی نوازشم می کردی.

و من خدا را از روزی یافتم

                                                                            که تو با دستانت در آغوشم گرفتی


نوشته شده توسط سحر در 11 شهريور 1387 ساعت 02:22
| عمومي

نوشته شده توسط سحر در 10 شهريور 1387 ساعت 15:26
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات: [1]